![]() |
![]() |
|
| ادبي ، فرهنگي ، واجتما عي |
|
جان و تنم از هجر تو در انتظار سوخت پروانه وار به دور رخت بی قرار سوخت تنها منم به بستر خلوت اسیر عشق بال و پرم ز حسرت تو زار زار سو خت شبها بیاد روی تو ای ماه دلفریب اندر خیال عشوه تو بار بار سوخت در چین کالت دلی زارم شده اسیر دیوانه وار به دور و برت بیشمار سوخت آهم رسیده تا فلک از دوریت کنون هردم دلم زهجر تو پنجصد هزار سوخت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 14:43 توسط محمد يوسف نوري |
|
|
ازآن دورها در دست رودی می آیم از دریچه های سبزعاشقی آشتی نو زندگی را آبی مبینم گیاه را پیام میدهم شگوفه را سلام می فرستم از آن دور ها میایم درآن سوی باغ تصویری را درمیان دو عصر تقسیم میکنم شادی را برای دو غم هدیه میدهم ازآن دور ها میایم فریاد میکشم به اندازه صدای یک پرنده مهاجر بیدار میشوم درمیان خاموشی شب ازمیان غروب یک قرن سکوت ازآن دورها میایم تا بشناسم برگی را حالت پریشان مادری را تخمر اشکی یتیمی را صدای بیمناک انفجاری را بیدار کنم احساس خفته را تاشاد کنم یک دل گرقته را سروده: محمد یوسف نوری بهاران سال: 1389 خورشیدی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 16:36 توسط محمد يوسف نوري |
|
|
در کاشانه ما بسته شد وباز نشد غم دیرینه ای مارا کسی همرازنشد قرن ها مهر خموشیست زبان مارا سالها تیرشد و از گلو آواز نشد وکیلای که به صدحیله به دنبال رای اند وطن اباداز این دغدغه و ساز نشد به شعاریکه دروغ است ومحال است وخیال لحظه ای درد ترا مونس و دمساز نشد خادمانیکه به تزویر زنند لاف و پتاق به جز از منفعت خود به کس همرازنشد زخم جانسوزی علاجش نتوان کرد طبیب التهابی به بدن مانده و افراز نشد راه ما دور ودرازو کاروان خسته زجان سرک خامه ما وعده شد و ساز نشد
نوری بهاران 1389 خورشیدی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 13:48 توسط محمد يوسف نوري |
|
|
بینشین دمی حال پریشان من نگر ازگریه تر گشته گریبان من نگر یک همنفس نیست مرا درکنار شب آه و فغان و دیده گریان من نگر خواب مراصنم به فنا برده تا هنوز روز سیاه و حالت حیران من نگر درباغ یک کبوتربی آشیان منم بیا دمی و خانه ویران من نگر صد ناله در گلوی من افتاده بی صدا هردم چو شمع دیده گریان من نگر
نوری بهاران 1389اسد خورشیدی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 13:24 توسط محمد يوسف نوري |
|
|
در این عصر معراج کمپیوتر
من از صدای پای پیر مردی در میانه شب می ترسم در این صبح طلایی در این عصر تپش ها در دور دست دشت شغالانی خواب کودکان را می ربایند فریاد... های مردم های مردم در این عصر آشتی آدم ها محکوم میشوند پرنده ها محروم می مانند ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 14:41 توسط محمد يوسف نوري |
|
|
بنما چهره عزیزم که گرفتار تو ام
خسته و زار و حزین گشته و بیمار تو ام به خدا دیری شده قصه دلدادن من هر زمان پشت درت رفته طلبگار تو ام به هوای تو چو مرغان سحر ناله کنم ترک خوبان جهان کرده خریدار تو ام نکنم جزبه نگاهی تو تماشایی دیگر به خدا ترک همه کرده گرفتار تو ام نوری از هجرو فراق تو به صد آه و فغان تشنه ای آن لب شرین شکر بار تو ام ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 17:45 توسط محمد يوسف نوري |
|
|
ا مشب برای آمدنت ساز می کنم ازپشت پنجره سخن آغاز می کنم جانم به سوز آمده ازنیم یک نگاه چون تار زخمه ازگلوآ واز می کنم اندر میان دامن شب مانده ام اسیر با نارسایی های عبث راز می کنم اندرخیال جنگل سبز وهوای باغ تاریخ ورشکسته ای را باز می کنم یاد ازصفا و نغمه مرغانی در چمن خودرا فدایی قامت طناز می کنم نوری میان آینه و دل حکایتیست دل را برایش همدم و همراز میکنم
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 15:41 توسط محمد يوسف نوري |
|
|
حافظ ز چشمان قشنگ تو غزل ساخت.
دیوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 16:9 توسط محمد يوسف نوري |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
محمد یوسف نوری بهاران هستم بیست و نه بهار زندگی ام را پشت سر گذرانیده ام.
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1389 مهر 1389 شهریور 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 |
| پیوندها |
|
هفته نامه ابتهاج لعل پریس شعر نو باد در جنگل یاول سبز سپیده ها |
|
RSS
|